محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

278

مجمع الانساب ( فارسى )

بر يمين و ظفر بر يسار سالما غانما به مقر عز و مكان سعادت خراميد . فاتى و رايات الممالك حوله * محفوفة بالنصر و الاقبال و اهالى جهان مىگفتند : شايد كه آفتاب كواكب كند نثار * بر دست و تيغ شاه در اين فتح نامدار و بر اين فتح نامى كه تيسير پذيرفت دور و نزديك و ترك و تازيك بترسيدند و هيبت و حشمت سلطان يكى هزار شد و امير چوپان را دل قوى گشت . با امراى بزرگ بيامد و جوك بندگى زد و سر بر زمين نهاد و دعا و ثناى پادشاه جهان گفت ديگر امرا پيش تخت پادشاه سجدهء مطاوعت بردند و بدين فتح مباركباد گفتند و شرايط تهنيت بجاى آوردند و به تقديم رسانيدند . فريدون وقت دربارهء هركس فراخور هر يك انواع سيورغاميشى ارزانى فرمود و همه را خلعت پوشانيد و آن روز به نشاط و طرب به شام رسانيدند . روز ديگر پادشاه زمان و زمين ، امير الامرايى بر امير چوپان به قرار مفوض فرمود و دست او و نه فرزند او بر ممالك خود مطلق گردانيد و هر يكى را اميرى اقليمى فرمود : امير حسن‌شاه را كه پسر بزرگتر چوپان بود ايالت خراسان داد و تمورتاش را مملكت روم بخشيد و دمشق خواجه نام كه ميانگين پسرش بود و به تدبير و رأى صايب مشهور بود در پايتخت خود بداشت و او را نيابت كل فرمود . على هذا جهان را جمله در تحت تصرف چوپان و اولاد و نواب او در آورد و چوپان را آقا خواندى و چوپان نيز احترام حضرت سلطان چنان كردى كه هرگاه كه به كرياس درآمدى از چهل پنجاه گام دور بايستادى و دست به كش كرده سر بر زمين نهادى و زمين را ببوسيدى و خاك آستان خرگاه را سرمهء بينايى ساختى . و تا وقتى كه امير چوپان در اردو بودى هيچ گردن كشى را زهرهء نطق زدن نبودى و جملگى ملوك و سلاطين اطراف را از بيم سياست و بأس امير چوپان دل خوش شده بود : بيت : تا باسقاق عشق تو در ملك جان نشست * خون شد دل ملوك و رعايا و لشكرى و كار وزارت به قرار بر عليشاه تبريزى مىرفت . چه پيش از وقوع حرب مذكور ، خواجه رشيد الدين مرحوم به سبب سعايت حساد و چشم بد زمان پايمال سيوف شده بود و اعضاى او را مجزى كرده هر شطرى به بلدى فرستاده و شنيدم كه آن مرد پيش‌بين چون در اوايل ، جلوس مبارك پادشاهزاده را مشاهده كرد و كارها